خوبم ولی...
دروغ نیست اگر بگویم خوبم
خوبم...
فقط گاهی صبح ها که بیدار می شوم احساس می کنم چیزی کم دارم. چیزی شبیه یک صبح بخیر گرم یا یک بهانه، یک امید برای برخواستن.
خوبم...
فقط گاهی ظهرها به این فکر میکنم که عصر چگونه خوشحالت کنم و بعد به یاد می آورم که نیستی و در خود فرو می روم.
آری خوبم...
فقط عصرها که از پنجره بیرون را تماشا می کنم نمی توانم منتظرت نباشم یا وقتی می آیی نفس هایم به شماره نیفتد.
من خوبم...
فقط هر از چند گاهی که از خیالم می گذری آهی عمیق بر سینه و اشکی رقیق بر گونه ام می نشانی. درست مثل وقت هایی که ترانه های مورد علاقه ات را زمزمه میکنم و بغض امانم نمی دهد.
ولی باور بکن من خوبم...
فقط آخر هر هفته به جای خاطره سازی خاطره بازی میکنم آنقدر که حافظ کل پیام هایت شده ام
ای رسول زیبایی
راستش را بخواهی حالا که اشک سد حاشا شده است باید اعتراف کنم که خوب نیستم!
اصلا خوب نیستم!
می شود برگردی؟






















